۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

راه نرو
لمحه ای بنشین در این ناچاریم
و تمام دروغ هایت را
بگذار پای آن شاخه ی پوسیده ی نخل
زیباییت را بنداز دور
آنقدر دور که نرسد دست غرورت هرگز
حال سوادت را بگذار سر آن کوزه ی زشت
هرچه مدرک داری را
به خماری سیگارهایت بفروش
حال از تو می پرسم من
ای توی فخرفروش
در آن دستان نرمت چه داری راست گو؟
دیدی دست هایت پشت آن دستکش های پیر
از تمام هیچ پر گردیده است
دگرم کاری نیست
راستی وقت رفتن یادت نرود
آن کوه دروغ پای آن شاخه ی پوسیده ی خشک...

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

دوست

از آن سوی آبادی های پر از خردمندی
از فرا سوی اشتیاق لغات رنجیده
از طراوت جوشیده از چشمان
تو نگاه آشنایی داری
بوی دوست می دهی گاهی

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

لا به لای خاکسترهای خورشید
سوای آسمان خوابیده در مرداب
در بیشه های مضحک ناپایان
دردها مرا می پایند
*
یادگار روزگار سنگ های موذن
بت های محرک گردیده
میراث نیمه های ماه
شفق های خونین است
از آن همه آوازهای صلح
مانده کینه های دیرین است...
و سراسیمه ترین  گورهای چشم به راه
از برای دخترکان خوابیده در صحرا
از ترس سیاهی های کشیده بر گل های سرخ
سر به عمق زمین بی پناه برده اند
*
کوله بار باد پر است 
 خاکسرتان خورشید را
مهتاب بیدار چشمان خونین تو گشت
و بیشه ها در میان آتش شیرهای آدم خوار...
و درد ها هنوز مرا می پایند

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

ادعا!

ادعای دموکراتیک بودنمون تا آسمون هفتم رفته ولی با یک کاریکاتور (چه درست چه غلط) کاریکاتوریست رو به صلیب می کشیم...انگاری بت ساختن از آدم ها اشتباهیه که باید در هر دوره ی تاریخی صورت بگیره...هیچ کس نمی گه خوب این هم نظر یک نفره!!!تمرین دموکراسی می کنیم هنوز هم!

ماندگار1

سلام
روزگارم بد نیست...
خانه ام ویران است...
در دلم بیداد است...
عشق بر باور من حلقه زده...
خواب در جنته اش بیداری است...
و رویایم آیا آزادی است؟
سحرم دولت بیدار نبود
و شبم هیچ شبش یار نبود
بر فراق تو فسون گردیدم
بر برت آه چه حیف!!
گریه هایی که به حسرت ریختم...
و کنون عشق مرا می جوید
من فراری ز همه خلق جهان
و جهانی فرار مرا می پاید!