راه نرو
لمحه ای بنشین در این ناچاریم
و تمام دروغ هایت را
بگذار پای آن شاخه ی پوسیده ی نخل
زیباییت را بنداز دور
آنقدر دور که نرسد دست غرورت هرگز
حال سوادت را بگذار سر آن کوزه ی زشت
هرچه مدرک داری را
به خماری سیگارهایت بفروش
حال از تو می پرسم من
ای توی فخرفروش
در آن دستان نرمت چه داری راست گو؟
دیدی دست هایت پشت آن دستکش های پیر
از تمام هیچ پر گردیده است
دگرم کاری نیست
راستی وقت رفتن یادت نرود
آن کوه دروغ پای آن شاخه ی پوسیده ی خشک...