لا به لای خاکسترهای خورشید
سوای آسمان خوابیده در مرداب
در بیشه های مضحک ناپایان
دردها مرا می پایند
*
یادگار روزگار سنگ های موذن
بت های محرک گردیده
میراث نیمه های ماه
شفق های خونین است
از آن همه آوازهای صلح
مانده کینه های دیرین است...
و سراسیمه ترین گورهای چشم به راه
از برای دخترکان خوابیده در صحرا
از ترس سیاهی های کشیده بر گل های سرخ
سر به عمق زمین بی پناه برده اند
*
کوله بار باد پر است
خاکسرتان خورشید را
مهتاب بیدار چشمان خونین تو گشت
و بیشه ها در میان آتش شیرهای آدم خوار...
و درد ها هنوز مرا می پایند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر